تو مِهر جاودانی عشق
شور – شب پنجم فاطمیه دوم 1391
تو مِهر جاودانیِ عشق
زبان بی زبانیِ عشق
حدیث آسمانیِ عشق
بیا که بی تو لحظه ای دقایقم گذر ندارد
از این دل شکسته غیر تو کسی خبر ندارد
برای رؤیت تو من ببین که در تلاطمم من
یقین که نور چهره ات هزار و یک قمر ندارد
نوای اَلعَجل شنو
زِ گریه ام غزل شنو
بیا زِ غربت
... بیا بیا ، بیا بیا ...
کجا نشانی از تو جویم
که عطر نرگست ببویم
بیا بده تو آبرویم
مرا گر آبرو بُوَد تو علت و دلیل آنی
یگانه منجیِ بشر تویی که صاحب الزمانی
تمام لحظه های من به غفلت و گنه گذشته
حالا که آمدم به خود مرا زِ درگهت نرانی
مگر زِ من چه دیده ای
چرا زِ من بُریده ای
بیا زِ غربت
... بیا بیا ، بیا بیا ...
طبیب درد انتظاری
قرارِ جان بیقراری
دل همیشه ی بهاری
ببین به اشک دیدگان چگونه من وضو گرفتم
به درد لاعلاج دوری ات چگونه خو گرفتم
به صبحِ جمعه ندبه خوان غروب جمعه ها سماتم
مرا همین بس ای صنم که از تو آبرو گرفتم
دلیل انتظار من
بهار من بهار من
بیا زِ غربت
... بیا بیا ، بیا بیا ...
اللهم اجعلنی من المحبین المهدی و المنتظرین المهدی
بحرمة الحسین علیه السلام اللهم الرزقنا شهادة فی سبیله
جز با شهادت مرا مکنید